اتوبوس فیروزه ای
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب اتوبوس فیروزه ای
کتاب اتوبوس فیروزه ای نوشته حمید بابایی و جمعی از نویسندگان می باشد و نشر جمکران آن را منتشر کرده است.اتوبوسها همیشه جای زیادی دارند. آدمها با کلی قصه سوار میشوند، روی صندلیها مینشینند و تا رسیدن به مقصد باهم از کار و زندگی حرف میزنند. «اتوبوس فیروزهای» هم یک اتوبوس است با آدمهایی که قصههای شنیدنی خوبی دارند.
اما این اتوبوس یک فرق بزرگ هم با همه اتوبوسهای دنیا دارد. مقصدش گنبد فیروزهای کاشی کاری شدهای است در شهر قم. کتاب اتوبوس فیروزه ای مجموعه داستان کوتاهی است که به سرپرستی آقای حمید بابایی و توسط انتشارات جمکران به چاپ رسیده است. هر نویسنده سراغ دریچه تازهای رفته و قصه آدمی را روایت کرده که به نوعی با امام زمان(عج) گره خورده است.
از پارسای کوچک و بیماری پوستی عجیبش، تا دو دختر جوانی که خودشان هم نمیدانند چطوری سر از این کاروان یک روزه درآوردهاند! همه و همه با زبانی روان و دلشنین داستان زندگیشان به رشته تحریر درآمده. نامگذاری داستانها با سلیقه خوبی انجام شده و کشش خواندن داستان را در مخاطب برمیانگیزد. نکته مهمتر این است که پایان داستانها با معجزه یا شفای خاصی رقم نمیخورد. پایان داستانها درست مثل زندگی واقعی گاهی با یافتن یک امید از دست رفته یا نگاهی تازه به معنویت تمام میشود. طوری که همه ما به خوبی باور میکنیم. این مجموعه داستان به همت ده نویسنده اهل فن نوشته شده است. داستان آدمها در اتوبوس فیروزهای داستان حاجت نیست داستان قول و قرار است. داستان احوال ما آدمها که گاهی یادمان میرود بسته به سیم وصلمان است. سیمی که اگر به امام وصل باشد حال همه ما خوب است و اگر گاهی قطعی و خرابی در آن پیش بیاید یک جای کار میلنگد. آدمهای اتوبوس فیروزهای فهمیدهاند کجای کار میلنگد و حالا راهی شدهاند از جای درست، زندگیشان را ترمیم کنند.
بخشی از کتاب اتوبوس فیروزه ای
تازه به آب زده بودند که تیربار روی اروند باریدن گرفت. زیر آب رفت. صدای تیز و گنگ حرکت گلوله های داغ در آب، سکوت زیر اروند را می شکست. طناب پاره شده بود و از کسی خبر نداشت. هربار که بالا می آمد، صدای فریاد «یا مهدی!» بچه ها را می شنید و صداهایی که تکرار می کردند: «برگردید... برگردید...» پشت هم منور می زدند. همه جا روشن بود. لحظه ای سطح آب را دید که از خون بچه ها قرمز شده. یکی از فین ها از پایش کنده شده و کپسول اکسیژن هم با یک بند از یک سمت تنش آویزان شده بود. بند سالم را از کتفش رها کرد و کپسولِ سوراخ زیر آب رفت. فقط شنا می کرد تا به جان پناهی برسد. نمی دانست کجای اروند است. با اینکه بارها برای شناسایی تمام این مسیر را رفته و برگشته بود، اما در آن جهنم تیربار و خون و فریاد، هیچ چیزی نمی فهمید. مدام با موج آب به سمتی پرت می شد و بدون هیچ هدفی دوباره شنا می کرد. معده اش از آب پر شده بود.
لحظه ای سوزشی کوچک در گلویش حس کرد و با شدت موج، به پهلوی چپ چرخید. چندین بار چرخید و به سنگی برخورد کرد. دستش را به سنگ قفل کرد و در پناه سنگ، سرش را بیرون آورد. سنگ مثل یخ لیز و سرد بود. معده اش درد گرفته بود. همان جا که سرش را از آب بیرون آورده بود، شروع کرد به بالاآوردن. هرچه آب خورده بود، با درد و سوزش شدید از گلویش بیرون ریخت.
آب اروند زیر نور منور می درخشید و با فرورفتن هر گلوله در سطح آب، فواره ای از قطرات کوچک خون و آب به هوا می رفت و فروکش می کرد. انگار در اروند خون می جوشید. آب از قلیان نمی افتاد.