داستان های حیرت انگیز پاساژ مرکزی
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب داستانهای حیرتانگیز پاساژ مرکزی
کتاب داستانهای حیرتانگیز پاساژ مرکزی، اثر پیمان عاملی؛ اثری معمایی و دلهرهآور است که در دل یک مرکز خرید بزرگ و مرموز روایت میشود. داستان با توصیف یک شب عادی در پاساژ مرکزی آغاز میشود؛ جایی که مغازهها یکی پس از دیگری بسته میشوند و تنها یک نگهبان برای بررسی آخرین وضعیت در ساختمان حضور دارد. اما به مرور اتفاقات عجیبی رخ میدهد؛ مانکنهایی که انگار جان گرفتهاند، صداهای ناشناخته و فضایی که هر لحظه ترسناکتر میشود.
در این میان، وقوع قتلهایی بیرحمانه همه را در شوک فرو میبرد. پلیس وارد ماجرا میشود، اما شواهد چندانی از حضور قاتل وجود ندارد. تنها سرنخها به مانکنهای فروشگاهها مربوط میشود، انگار که آنها نظارهگر ماجرا بودهاند یا حتی در آن دخالت دارند! فروشندگان و مشتریان نیز با ترس و تردید درگیر میشوند، برخی از پاساژ دوری میکنند و برخی دیگر به دنبال کشف حقیقت میروند.
پیمان عاملی در این کتاب، با فضاسازی دقیق و تعلیق حسابشده، مخاطب را در دنیایی مبهم و وحشتآور غرق میکند. داستان حال و هوایی شبیه به فیلمهای ترسناک و معمایی دارد و خواننده را در کشاکش میان واقعیت و خیال نگه میدارد. اگر به داستانهایی با فضای رازآلود، معماهای پیچیده و حس ترس از ناشناختهها علاقهمندید، «داستانهای پاساژ مرکزی» تجربهای نفسگیر و متفاوت برای شما خواهد بود.
گزیده کتاب داستانهای حیرتانگیز پاساژ مرکزی
نگهبان وارد زیرزمین شد. فشار برق آنجا میزان نبود و مدام ضعیف و قوی میشد. نگهبان نگاهی به بالاسر خود انداخت. در این چند شب هرسری برق یک جا به مشکل میخورد و دلیل آن هنوز ناشناخته بود. دیشب نیز برق طبقه سه اذیت میکرد. پس از چند ثانیه سرش را پایین انداخت و شروع کرد سر و وضع مغازهها را نگاه کردن. به یک مانکن پسربچه زل زد که انگار داشت با قیافه خندان و هیجانزدهاش از پشت شیشه او را تماشا میکرد و سپس نگاهش را از او برداشت و راه خود را گرفت.
به وسط طبقه که رسید، جلوی یک مغازه خیاطی ایستاد. او در اصل برای بدرقه صاحب اینجا آمده بود، اما مغازه بسته بود و صاحبش زودتر رفته بود. دوباره بالاسر خود را نگاهی انداخت. چراغها این بار درست شده بود. تصمیم گرفت از همان راهی که آمده، برگردد. اما تا چرخید، یک دفعه انگار گوشه چشمش چیزی تکان خورد. «تق»... صدا از درون مغازه روبهرویی آمد؛ انگار چیزی افتاد و توجه نگهبان را به خود گرفت. نگهبان چشمانش را تیز کرد و رفت سراغ آن. شاه کلید انداخت و در مغازه را باز کرد. مغازه تهی بود و تنها در آن مانکنهای برهنه و نصفه و نیمه را نگهداری میکردند. از این دست مغازهها تو این طبقه بسیار بود. از همان جا داخل را نگاهی انداخت. داخل تاریک بود، اما روشنی راهرو آنجا را قابل دیدن میکرد. چند مانکن مرد برهنه آنجا ایستاده بودند و گوشه و کنار پر از آدمکهای ناقص بود.. .