در سایه ها
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب در سایه ها
کتاب در سایه ها اثر محمدصالح فلاح میباشد و انتشارات متخصصان آن را به چاپ رسانده است.
جلد اول رمان در سایهها، نخستین اثر محمد صالح فلاح، آغازگر سهگانهای فانتزی با همین عنوان است؛ داستان این کتاب، حول محور ماجراجوییهای دیاکو در میانه اخرالزمان میگردد.
همه چیز در اطراف ما کاملا عادی بود؛ تا آن روزی که آسمان با یک شقایق درخشان از سایه ها به زمین برخورد کرد، ورود آن شهاب سنگ زندگی ما انسانها را به شکل ناگهانی تغییر داد.
همه چیز دگرگون شد؛ جامعه ای که در این چند سال به وجود آوردیم در سایه ها فرو رفت. هیولاها یا نام دیگر آنها موجودات سایه ای به طور خفناک و مرموزی آشکار شدند. مردم در حال فرار از این هیولاها به زیر زمین پناه بردند در ابتدا با مشکلات مختلفی از جمله هم نوع خواری شورش و کشتار بر سر غذا و آب شروع کردند اما در نهایت شهرهای زیرین را پدید آوردند و جهان را به سه شهر تقسیم کردند؛ سراژنی سرینتی و آرمانیا.
«جلد اول در سایه ها» با تمام هیولاها و ترسها و عمق تاریک بشر، روایتی است از مبارزه ما با اجباری که سرنوشت بر دوشمان قرار داده؛ این رمان یک داستان فانتزی و هیجان انگیزست که به ماجراجوییهای پیچیده دیاکو و گروه اش در شهرهای زیرین و کشتارگاه انسانها میپردازد؛ که در دل آن تاریکی، عشق و امید همچنان زندست برای روزی که بشر دوباره طعم آزادی را بچشد.
بخشی از کتاب در سایه ها
- افراد این مکان به هیچ پهلویی از دین و سلطنت اعتقاد ندارن! برای همین یک مسیر جدیدی رو پیدا کردن. مسری که اصلا خوشایند نیست!
سایروس قولنج گردناش را بدون کمک دستانش شکست و به آرامی وارد کابارهی مرموز شد. درون کاباره دیرینه و مبهم، صداهای شوخی و سر و صدای خالفکاران هر طرف ایستاده بود و حاکم بر فضا بود. یک جوی از خشم و تاریکی تمام فضا
را دربرگرفته بود. میزهای اطراف پر از قدحهای شکسته و پوسیده بودند و هر کدام شاهد روایتی مختلف بودند؛ از بوی الکل و سیگار تا عرق و خون. قهوه سوخته و قهوه ای که خدمتکاران زیر چشم مشتریان ریخته بودند، عطری تلخ و آرامشبخشی را در آن فضای تاریک و سرد به ارمغان آورده بود. دیدنیترین بخش کاباره که توجه آنها را جلب کرده بود،همان خلافکارانی بودند که در آن حضور داشتند. با لباسهای خشن و چروکیده، تیپ آنها یادآور تهاجم و فرار بود. هر کدام با صورتی زخمی و کار شکن، در حال تماشای شهرت و قهوه خود بودند. نگاههای تاریکاش، همچون شعلههای زیرین، نشانه بامداد پایان ناپذیری در آن مکان بود.
از بین آنها، یک پیرمرد با دستانی سفید و ریز، در گوشه اتاق نشسته بود. صدای شیشههای الکلی که به لب نگاه میکند، شنیده میشد. وجود او، همانند یک پدر و یا قهرمان دوران باستان بود که بعد از سالها مبارزه، به خاموشی بینندگان خود رفته بود.
با قدمهای سایروس و نزدیکتر شدناش به مرکز کاباره، باعث خاموشی ناگهانی خالفکاران شد. با چشمانی سرخ و رخساری چروک شده به همگی اعضای گروه از جمله فرمانده سایروس مینگریدند.
پیتر همانند گچ سفید شده بود و به سختی میتوانست دهاناش را تکان دهد.
- فر...فر...فرمانده...مطمئنید که اتفاقی برای ما نمیفته؟
سایروس بدون هیچ توجهای به پیتر، با اطمینان سرش را بالا گرفت و گفت:
- من دنبال کسی هستم که ممکنه اینجا باشه!
یکی از خلافکاران رنگین ِ پوست کاباره از روی صندلیاش بلند شد و با گامهای سنگیناش نزدیک به سایروس شد.
قامت بلندش حتی از سایروس هم پیشی گرفته بود! بر روی بازوهای آهنیناش خالکوبیهای نامتعارف و مرموزی وجود داشت که همراه با زخمهای کوچک و بزرگاش ترکیب شده بود. دندانهایش شکسته، پوسیده و خشن بود. رنگ زردی بیزارکی به آنها سرازیر شدند که نشانی از فرسودگی و تخریب بود. هر دندان از تجربههای دشوارش خبر میداد......