5.0از 5
ترکش ها گرایم را گرفتند
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
کتاب ترکش ها گرایم را گرفتند ،خاطرات شفیع شکوهی است که محمود مهدوی آن را تدوین کرده است .
شفیع اول پاییز سال 1344 در خانه شان ، در محله هفت تن یکی از محلات قدیمی اردبیل به دنیا آمد و پدرش که شاطر بود و ریش سفید مسجد محل ،اسمش را شفیع گذاشت .
اول ابتدایی را در مدرسه انقلاب اسلامی که نزدیک خانه شان بود ، خواند وتا کلاس پنجم آنجا بود . از کودکی به ورزش علاقه داشت و سال سوم ، بین مدارس ابتدایی اردبیل در مسابقه دو ومیدانی اول شد . شفیع با نادر ، کاظم و جمشید دیرین هم محله بود و کم کم داشت کرک نرمی پشت لب شان سبز می شدکه انقلاب به پیروزی رسید . یکی از شب های شهریور سال 1359 در پایگاه محل از جعفر جهازی می شنود که رادیو گفته عراق به ایران حمله کرده است . از ان لحظه شور وطن پرستی بردل و جان شفیع چنگ می اندازد و رهایش نمی کند .
شفیع شکوهی هفتاد و پنج ماه در جبهه بود و چهل درصد جانبازی دارد .او حالا به ورزش ادامه می دهد و درسال 1993 سه مدال طلا را در مسابقات جانبازان در انگلستان به دست آورده است. او فعلا مسول رفاه کارکنان شهرداری اردبیل است . خاطراتش در شانزده کاست ضبط شده است ولی می گوید بیشتر چیزها از یادش رفته است .
گزیده متن:
ناگهان سربازی از اتاق بیرون آمد و رگبار زد . فکر کردم تیر خورده ام . کمی کنار کشیدم .گلوله ها به دیوار اصابت کرد .دستم را به دیوار گرفتم و پریدم آن طرف . از گنجگاهی چند تا نارنجک گرفتم و یکی را به طرف عراقی انداختم . او دوید داخل اتاق .نارنجک منفجر شد .به حیاط رفتم و پشتم را به یکی از دیوارها دادم .صدای پچ پچه ای را از اتاقی شنیدم .از گنجگاهی نارنجک خواستم .او برایم نارنجک انداخت .ضامن نارنجک راکشیدم و به عربی گفتم :« بیایین بیرون »گفتم :«نارنجک دستمه .می خوام اون رو به طرفتون پرت کنم .»صدایشان را می شنیدم .ولی خبری از آن ها نبود.نارنجک را انداختم تو
شفیع اول پاییز سال 1344 در خانه شان ، در محله هفت تن یکی از محلات قدیمی اردبیل به دنیا آمد و پدرش که شاطر بود و ریش سفید مسجد محل ،اسمش را شفیع گذاشت .
اول ابتدایی را در مدرسه انقلاب اسلامی که نزدیک خانه شان بود ، خواند وتا کلاس پنجم آنجا بود . از کودکی به ورزش علاقه داشت و سال سوم ، بین مدارس ابتدایی اردبیل در مسابقه دو ومیدانی اول شد . شفیع با نادر ، کاظم و جمشید دیرین هم محله بود و کم کم داشت کرک نرمی پشت لب شان سبز می شدکه انقلاب به پیروزی رسید . یکی از شب های شهریور سال 1359 در پایگاه محل از جعفر جهازی می شنود که رادیو گفته عراق به ایران حمله کرده است . از ان لحظه شور وطن پرستی بردل و جان شفیع چنگ می اندازد و رهایش نمی کند .
شفیع شکوهی هفتاد و پنج ماه در جبهه بود و چهل درصد جانبازی دارد .او حالا به ورزش ادامه می دهد و درسال 1993 سه مدال طلا را در مسابقات جانبازان در انگلستان به دست آورده است. او فعلا مسول رفاه کارکنان شهرداری اردبیل است . خاطراتش در شانزده کاست ضبط شده است ولی می گوید بیشتر چیزها از یادش رفته است .
گزیده متن:
ناگهان سربازی از اتاق بیرون آمد و رگبار زد . فکر کردم تیر خورده ام . کمی کنار کشیدم .گلوله ها به دیوار اصابت کرد .دستم را به دیوار گرفتم و پریدم آن طرف . از گنجگاهی چند تا نارنجک گرفتم و یکی را به طرف عراقی انداختم . او دوید داخل اتاق .نارنجک منفجر شد .به حیاط رفتم و پشتم را به یکی از دیوارها دادم .صدای پچ پچه ای را از اتاقی شنیدم .از گنجگاهی نارنجک خواستم .او برایم نارنجک انداخت .ضامن نارنجک راکشیدم و به عربی گفتم :« بیایین بیرون »گفتم :«نارنجک دستمه .می خوام اون رو به طرفتون پرت کنم .»صدایشان را می شنیدم .ولی خبری از آن ها نبود.نارنجک را انداختم تو